تبليغاتX
مترسک سرگردان

مترسک سرگردان

تا به کی یک کلاغ و چهل کلاغ؟!

 

گوشامو میگیرم

فرار میکنم از جمع

دیگه طاقتشو ندارم

...

ینی این همه بدخواه داری؟!

...

اوووووووووووه بخوام بشمارم

حرفای پشت سرتو

کتاب گینس پیشش کم میاره..!!

...

واسه یه بار هم که شده

بیا و از خودت و از احساس من دفاع کن

...

 

متی داغون نوشت: خسته شدم از شایعات بی اساس

 

 

 

[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 10:57 ] [ مترسک سرگردان ] [ ]


حرفم نمیاد..

 

گاهی سخته حرف زدن

نه اینکه بترسی

نه!

واژه ها و کلمات گم میشن

...

هنوز نفهمیدم کجا میرن

این واژه های لعنتی؟!

...

 

متی نوشت: هیچ..

 

 

 

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 8:55 ] [ مترسک سرگردان ] [ ]


بمان

 

میسازم

زندگی را

خوب یا بد

دست من است

اما..

با بودن تو ست که زندگی زیبا میشود

پس بمان کنارم

 

[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 12:10 ] [ مترسک سرگردان ] [ ]


متی آواره...


اتفاق افتاد

مترسک فریب کلاغ را خورد

و آواره دشت جنون شد...!!



متی نوشت: یه مدتی نیستم.. حوصله توضیح ندارم.. چون بالا مشخصه همه چی.. :(((



[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 17:29 ] [ مترسک سرگردان ] [ ]


نقطه سر خط

 

           اعتماد

 

مهمل ترین و مضحک ترین واژه ای که تا به حال شنیدم...!!

 

توم اگر دوست داری مزخرف ترین واژه ای رو که شنیدی بگو؟!

 

 

 

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 15:4 ] [ مترسک سرگردان ] [ ]


هی روزگار..

 

تا بوده همین بوده..

روزها به سرعتی چون باد میگذرند و ما در پی اش دوان..

به پشت سر که مینگرم .. جز افسوس چیزی نصیبم نمی شود

آه..!

کاش راه برگشتی بود.. تا خطاهایم را اصلاح میکردم

دلهای زخمی را مدوا و دل شکسته خود را درمان

نیست..!!

خدا نخواست که باشد!

چرا؟!

نمیدانم!!

خوب این هم نوعی مجازات محسوب می شود!

آخر به کدامین گناه؟

گاهی راهی رو رفتم که درست بوده.. اما دست روزگار به تباهی کشانده..

حال گناه من چیست؟!

باز هم نمیدانم!

چقدر این ندانستن ها زیاد است..

 

 

متی نوشت: خُب عید هم تمام شد.. کسی جز نجمه جون متوجه سوتی اول سال متی نشد :دی

 

 

 

 

 

[ یکشنبه 13 فروردین1391 ] [ 17:16 ] [ مترسک سرگردان ] [ ]


نوید بهار

 

نسیم ملایم، آواز گنجشکای روی درخت، شلوغی کو چه و بازار، قهقهه کودکان، سبدای پر از اجناس نو و جیب‌های خالی... زدودن غبار از خانه و غم از چهره و دل... 
هوووووووووووم همه این‌ها حکایت ازآمدن بهار است.

این روزها بازار تبریکات داغ است و هرکسی قصد دارد به هر بهانه‌ای این رستاخیز طبیعت را تبریک گوید. هر چند هنوز زمستان جاری است و نفس‌های واپسین خود را می‌کشد.

بوی سکرآور بهار در همه جا پیچیده است و من در انتظار شکوفه‌های گیلاس ثانیه شماری می‌کنم و با هر نفس آخر اسفند خاطرات سال 90 را مرور می‌کنم، خاطرات تلخ و شیرینی که هر کدام می‌تواند گنجینۀ تجربیاتی باشد برای آینده.

غرق خاطرات می‌شوم و با یادآوری خاطرات شیرین لبخندی بر لب و با یادآوری خاطرات تلخ آهی از دل و اشکی مهمان گوشه چشمانم می‌شود، پنجره دلم را باز می‌کنم و به آسمان آبی می‌نگرم و جانی تازه می‌کنم و با خود می‌گویم: سالی که با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها و زشتها و زیباییهایش گذشت حال باید به فکر آینده باشم و به خود نوید سالی خوب و امیدبخشی را می‌دهم و ایمان می‌آورم به خدایم.

گوشه‌ای آرام و دنج می‌یابم و تفالی بر حافظ می‌زنم و  پیچ رادیو را می‌چرخانم...

هووووووووووووم همین خوب است صدای فرهاد که می‌خواند از عید و حال و هوای نوروز... و صدای گنجشکان را می‌شنوم که نوید آمدن بهار را می‌دهند.

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفره‌ی نو
بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچه‌ها
بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم...

 

متی نوشت: سال نود مبارک

 

 

[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 14:11 ] [ مترسک سرگردان ] [ ]


متی طفلی

 

 

مترسک جان فریب این کلاغان سیاه را نخور

که دل این کلاغان برای تنهایی تو نمی سوزد

بلکه آنها به فکر ساختن آشیانه خود هستند

 

 

متی نوشت: من خیلی طفلیم... مگه نه؟!

 

 

 

[ جمعه 12 اسفند1390 ] [ 13:12 ] [ مترسک سرگردان ] [ ]


میگن پیر شدم!

 

میگن پیر شدم

میرم جلو آینه

با دقت نگاه میکنم

یه چند تا چروک ریز اطراف چشمم

همین

...

آینه امو عوض میکنم

اما اثری از پیری نمی بینم

...

اونا چی میگن؟!

نمیدونم!

...

 

متی با دلخوری نوشت: چی کنم تا دلمم جوون بمونه؟!

 

 

[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 12:24 ] [ مترسک سرگردان ] [ ]


روز عشـــــــاق گرامی

 

اگر عاشقی

اگر عاشقتن

اگر با عشق آشنای

اگر باورش داری

اگر...

روز ولنتاین مبارک

گرچه خود من اعتقادی ندارم

۲۹ بهمن روز سپنـدارمذگان گرامی

 

 

متی از قول "کارو"  نوشت:

جز مسخره نیست, عشق تا بوده و هست


با مسخره گی, جهانی انداخته دست...


ایکاش که در دل طبیعت می مرد..


این طفل حرامزاده, از روز الست!!

 

 

[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 18:33 ] [ مترسک سرگردان ] [ ]