نسیم ملایم، آواز گنجشکای روی درخت، شلوغی کو چه و بازار، قهقهه کودکان، سبدای پر از اجناس نو و جیبهای خالی... زدودن غبار از خانه و غم از چهره و دل...
هوووووووووووم همه اینها حکایت ازآمدن بهار است.
این روزها بازار تبریکات داغ است و هرکسی قصد دارد به هر بهانهای این رستاخیز طبیعت را تبریک گوید. هر چند هنوز زمستان جاری است و نفسهای واپسین خود را میکشد.
بوی سکرآور بهار در همه جا پیچیده است و من در انتظار شکوفههای گیلاس ثانیه شماری میکنم و با هر نفس آخر اسفند خاطرات سال 90 را مرور میکنم، خاطرات تلخ و شیرینی که هر کدام میتواند گنجینۀ تجربیاتی باشد برای آینده.
غرق خاطرات میشوم و با یادآوری خاطرات شیرین لبخندی بر لب و با یادآوری خاطرات تلخ آهی از دل و اشکی مهمان گوشه چشمانم میشود، پنجره دلم را باز میکنم و به آسمان آبی مینگرم و جانی تازه میکنم و با خود میگویم: سالی که با تمام خوبیها و بدیها و زشتها و زیباییهایش گذشت حال باید به فکر آینده باشم و به خود نوید سالی خوب و امیدبخشی را میدهم و ایمان میآورم به خدایم.
گوشهای آرام و دنج مییابم و تفالی بر حافظ میزنم و پیچ رادیو را میچرخانم...
هووووووووووووم همین خوب است صدای فرهاد که میخواند از عید و حال و هوای نوروز... و صدای گنجشکان را میشنوم که نوید آمدن بهار را میدهند.
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفرهی نو
بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچهها
بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم...
متی نوشت: سال نود مبارک